|
دالان بهشت |
|
دست نوشته های من |
سلام دوستان .
به دلیل فشار زیاد درسها
این جانب تا یک سال در
اینجارو و هر چی کامپیوتر
روتخته می کنم و سال
دیگه وقتی دانشجو شدم
حتما می نویسم.
دلم هم اصلا براتون تنگ
نمی شه.![]()
![]()
یا حق![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 12:29 توسط فرح |
باید قبل از اینکه اون کاری کنه من کارو یک سره کنم.بسه دیگه این همه از دست خودشو اون دوستای اوباشش کشیدیم .مگه یه آدم چقدر می تونه تحمل داشته باشه. تصمیمو می گیرم.از جلو پام لنگه کفش رو بر می دارم تا محکم بکوبم تو سرش.ولی یه جورایی هم دودلم . از عاقبت کاری که دارم می کنم خیلی می ترسم. می رم بالا سرش وجای لنگه کفش رو درست رو سرش تنظیم می کنم. بعد چشمامو می بندم و با تمام قدرت می کوبم تو سرش و ..... لحظاتی بعد: مامان:فرح چه خبرته سر و صدا راه انداختی. من:مامان یه سوسک کشتم.....ببینش...ایناهاش....نگاش کن... مامان : زحمت کشیدی...من اونو کشته بودم....ببینم.....لهش کردی که.... من: نه بابا.... پ.ن.1:دلم خوش بود که منم می تونم بکشم پس هستم اما مثل اینکه مامانم رو دستم بلند شده بوده. پ.ن.2: خیلی خوشم می یاد از اینکه فکر کسیو منحرف کنم . پ. ن.3:جسد مقتول یا مقتوله رو می ندازم تو حیاط همسایه آخه همه ی سوسکا از اونجا می یاد.
یا حق ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:1 توسط فرح |
صبح مثل برق گرفته ها از خواب می پرم و با چشمایی که از ترس خواب موندن اندازه یه پیاله باز شدن به ساعت نگاه می ندازم.ساعت 6:15 بود.منم از خدا خواسته دوباره مثل یه جسد تو خواب غرق می شم.بعد تو دلم دعا می کنم که کاشکی این لحظه های آخر اندازه یه قرن بگذره تا من بیشتربخوابم. ساعت 7:15 با صدای پای مامانی که داشت از پله ها پایین می رفت از خواب می پرم .همه چیز آماده است واسه تکرار مکررات. مثل سالای پیش شروع می کنم.همه ی این صحنه ها 11 سال که داره تکرار می شه و من از کارای تکراری چقدر بیزارم. میرم حموم و لیف رو صابونیش می کنم و انقدر محکم می کشم رو صورتم تا بلکه از عصبانیتم کم شه . فرزانه (خواهرم) منو می بینه و می گه که :خاک بر سرت.خجالت نمی کشی اولین روز مدرسه پنکیک زدی میری؟منم می گم نه به خدا.بعد در حالی که دست می کشم رو صورتم بهش می گم :ببین....خودت دست بزن.... .فقط صابون زدم. لباسامو می پوشم و راه می افتم که برم دنبال معصومه.کسی برام صدقه نمی ندازه.واسه خودم صدقه می ذارم کنار.هیچکی منو از زیر قرآن رد نمی کنه.تو دلم می گم کاشکی یکی قرآن نگه می داشت تا من از زیرش رد می شدم. با معصومه سوار تاکسی می شیم و بعد اون می ره رضی کاظمی.دبیرستانی که تا همین پارسال من اونجا بودم و چقدر دوسش داشتم.می رم دنبال مونا و از اونجا با عموش می ریم اخضری. بچه هارو می بینم و خیلی خوشحال می شم .از اینکه زکیه و ناهید و شراره و شقایق و نسرین و بنفشه و خیلی های دیگه نیستن دلم می گیره و خدا می دونه چقدر دلتنگشون می شم.کاشکی اونا هم صبحی می شدن. حدودا یه نیم ساعتی زیر آفتاب داغ و سوزان به نطق این و اون گوش میدیم که نه گوشامونو می گیریم.آخه مدیر مدرسمون تازه اومده اینجا و نیست که خیلی زوق مرگ شده بوده بلند بلند صحبت می کرد حالا تصور کن ولمو میکروفن رو هم دادن بالا .به طو کامل کر شدیم. بعد معاون مدرسه می یاد و اسامی بچه های تجربی رو می خونه. -کلاس تجربی کد شماره 3 است.نفر اول فرح ابراهیمی. ومن می مونم هاج و واج که چی شد این همه سال با وجود سحر آقاجانزاده نفر دوم بودم و حالا شدم اول.از زیر قرآن رد می شم و همونجا تو دلم می گم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودما.با عجله ازپله ها می رم بالا از این و اون سراغ کلاس تجربی رو می گیرم.اما چشمتون روز بد نبینه.همه ی صندلی های جلویی قبلا توسط همکلاسی های محترم اشغال شده و من و مونا بازم باید بریم بشینیم ته کلاس و خدامونو شکر کنیم که حداقل رو زمین خالی نشستیم. 3 ساعت فیزیک و 3 ساعت ریاضی که در واقع می شه بعدش رو پیش بینی کرد.همه هنگ کرده بودن.حالا شانس آورده بودیم درسش زیاد سخت نبود. ************************************************************************ پ.ن.1:من نفر اول لیست دفتر نمراتم.این می تونه هم خوب باشه و هم بد. پ.ن.2:به نیت ردیف اول رفته بودم ولی شد ردیف آخر. پ.ن.3:به احتمال زیاد از این به بعد دیر به دیر می یام.آخه دارم می رم تو تریپ خر خونی.
یا حق ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:21 توسط فرح |
یکیو می شناسم که خیلی بارونو دوست داره.وقتی بارون می باره بی هیچ ترسی می ره زیرش .میره تا خیس شه. یکیو هم می شناسم که از بارون متنفره.آخه بارون که می باره نمی تونه جلو پاشو خوب ببینه.مقصر عینکشه. خوددمم خوب می شناسم.تماشای بارونو دوست دارم.از خیس شدن زیر بارون هم خوشم می یاد ولی از بچگی یاد گرفتم که هر مشکلی یه راه چاره داره.چاره بارونم چتره!!!!! از ساعت 1:30داره یه ریز بارون می باره.ریز ریز....نم نم.... میرم رو تراس و نم نم بارونو تماشا می کنم.رضا صادقی هم می خونه:بارون بارون باز نم و نم / با زبون ساده می گه دور نباشیم ما از هم......... منم باهاش تکرار می کنم تا شاید مثل اون بارونو قشنگ ببینم. یاد ناهید (دوستم) می افتم.یاد اینکه گفته بود از رضا صادقی خوشم نمی یاد و من چقدر ناراحت شده بودم.یاد مجله ای می افتم که داده بود به من تا بخونمش و الناز تصویر شرک رو با قیچی ازش جدا کرده بود و من دیگه روم نشد که راجع به اون مجله حرفی به ناهید بزنم.هرچند که میدونستم ناراحت نمی شه ولی این نشون می داد که من امانتدار خوبی نیستم. مثل اینکه بارونم از صدای رضا صادقی خوشش اومده.آخه تندتر می باره.منم ولومشو بیشتر می کنم تا مثل سیل بباره. خیلی گرسنه ام.بد جوری ضعف کردم. میرم پایین تا یه چیزی بخورم اما وسط پله ها یادم می یاد که روزه ام.علایم لاغری داره بروز می کنه.انگشترم تو انگشتم می رقصه.موهام ریزش پیدا کرده.دلمم که بد جوری ضعف می ره اما همین که افطار شه گرسنگی از سرم می پره.شاید از فردا دیگه روزه نگرفتم.ولی دلم نمی یاد.چیکارکنم. ************************************************************************ پ.ن.1:این چند روز من و خدا خیلی به هم نزدیک شدیم. دستام تو دستاشه. پ.ن.2:گاهی وقتا دوست دارم بچگی هامو از گذشته هام بگیرم و بشینیم با هم حرف بزنیم.اون از بچگیهام بگه و من از بزرگیاش.بهش بگم که چقدر بزرگ شدن خوبه و اونم حتما خوشحال می شه که دیگه بزرگ شده. پ.ن.3:دوباره شدم همون دختری که احساسی فکر می کنه.حواستون هست؟؟؟؟ پ.ن.4:جای خالی سهراب خیلی خالیه.
یا حق ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:41 توسط فرح |
همین طوری یاد انشای سال سوم راهنماییم میافتم.همیشه اول سال تحصیلی که می شد هممون منتظر بودیم که بهمون بگن یه انشا بنویسین با همون موضوع قدیمی:(تابستان خود را چگونه گذراندید)و چه اعتراضهایی که بابت موضوع انشا نمی شد. و من هر سال مثل سالهای قبل شروع می کردم به نوشتن: به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن بر زبان آفرین من در این تابستان چیزهای زیادی یاد گرفتم وهمراه خانواده به مسافرت رفتم و ازطبیعت بهره بردم و اتومبیلمان در جاده پنچر شد و...... خلاصه انقدر دروغ می بافتیم که تو گلومون گیر می کرد از بس گنده بودن. هر سال هم همون قصه ی همیشگی بود.یعنی من هرسال دقیقا همون کارهایی رو می کردم که سالهای پیش انجام داده بودم.یعنی یه جورایی کارام دوره گردش داشتن.معلم هم حالا زورکی یه نمره ی بیستی و یا از کم لطفی یه نوزده نثار انشامون می کرد و من چقدر از اینکه برم پای تخته و انشا بخونم بیزاربودم.آخه خجالت می کشیدم. اما انشاسال سوم راهنمایی یه چیز دیگه شد.در واقع شد یه سنت شکنی و با یه نوشته ی طنز که در واقع می خواست موضوع انشارو نقض کنه و ربطی به موضوع انشا نداشت .خلاصه کل کلاس رو خندوندم.و تمام حرفای ناگفترو گفتم.آخه اون سال سال آخری بود که من انشا می نوشتم. یادمه که خانم امیرفر(معلم انشا)کلی خوشش اومده بود و یه بیست خوشکل با خودکار سبز برام گذاشت. ******************************************************************************************** پ ن :می گم حالا چیزی یادم نمی اومد پ ن2:از همتون ممنون که بهم تبریک گفتین ولی من که بچه نیستم. پ ن 3:همین جا از ته ته دلم از خدا می خوام که یه دوست عزیز و الهام (دختر خالم)تو کنکور فنی حرفه ای قبول شن.باشه خدا جونم؟؟؟ پ ن 4:خوشحالم که شما هم از قالب جدیدم خوشحالید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا حق ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:37 توسط فرح |
اصلا مهم نیست که آی کیوتون در حد مرغه!
اصلا مهم نیست که همه درساتونو ناپلئونی قبول شدید!! اصلا مهم نیست که لای کتاب درسیاتون رو باز کردید یا نه!!! اصلا مهم نیست که ۲۴ ساعت شبانه روز تو اینترنت ول می گردین!!!! بابا خداوند دانشگاه آزاد رو آفرید.البته اگه جیب باباتون تا آخرین ترم همراهیتون کنه. همه ی این حرفارو زدم که بگم: منم امسال کنکور آزاد آزمایشی شرکت کردم و تو رشته های غیر پزشکی انتخاب اول رو که شیمی محض تنکابن بود قبول شدم و رتبم از بین ۱۲۲ نفر رتبه ی ۵۲ شد. پاره وقت هم انتخاب اول که همون مهندسی صنایع غذایی دامغان باشه قبول شدم . رتبم از بین ۴۴۳ نفر شد ۱۵۷. مونا هم مهندسی محیط زیست قبول شد.لاله و نگار هم جفتشون مهندسی علوم دامی قبول شدن. ولی چه فایده ماکه نمی تونیم بریم دانشگاه.تازه از اون پولا هم نداریم که مثلا رزروش کنیم. می گم حالا با همه ی این حرفا به من تبریک نمی گین؟؟؟ پ ن ۱:رضا (پسر خالم)مهندسی صنایع غذایی نوشهر قبول شد.البته دولتی. پ ن ۲:لاله میگه مهندسی علوم دامی چی کار می کنه ؟؟ شما می دونین؟؟؟ یا حق
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:7 توسط فرح |
تو به چه حقی تو دکوراسیونه خونم دست بردی.
اینجا مال منه.حق منه.
تلافیشو سرت در می آرم.حالا می بینی.
یا حق ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:3 توسط فرح |
سحر(دوستم) متولد ۱۹ شهریور بود ولی چون قرار بود شنبه برن تهران پیش خواهرش و رامسر نبود و ما هم اصرار کرده بودیم که باید واسه تولدش بهمون آیس پک بده قرار گذاشتیم که امروز بریم بیرون.مونا هم همین امروز رفت تهران با عموش اینا و نتونست بیاد.هر چند که خودشم زیاد دوست نداشت بیاد.
لباسمو می پوشم و اول شهرک می ایستم تا یه تاکسی پیدا شه.۵ دقیقه منتظر می مونم ولی ماشین نمی یاد.بعد در حالی که راه می افتم تا به موقع برسم زیر لب به آقای زاهدی بد و بیراه می گم که هر وقت بهش احتیاج داری پیداش نمی شه.
وسطای مسیر بودم که یه تاکسی نگه می داره و من با کلی ذوق و شوق می پرم بالا و خوشحالم که این همه راه رو با خط ۱۱ طی نمی کنم.
تو ماشین یه پسری بقل دستمه.سنگینی نگاشو کاملا حس می کنم ولی جرات نمی کنم سرمو بر گردونم طرفشو نگاش کنم تا از رو بره.تو دلم می گم خدا به خیر بگذرونه امروزو فقط.
بعد کلاس زیست بحث سر اینه که کجا بریم.لاله می گه بریم پلاژ شهرداری ولی من می گم نه.بریم توسکا یا هتل قدیم.بریم حیاط پشتیش یه چند تا عکس و فیلم هم می گیریم.خلاصه سحرم چون می دونه من عاشق هتل قدیمم می ریم اونجا.
تقریبا تو ابریشم محله بودیم که سحر گفت اون ۲ تا پسره که اون ورن فکر کنم افتادن دنبالمون.منم می گم ااااااااااااااه.پس امروز کوفتمون می شه .من می دونم .
میریم تو جاده هتل.بر می گردم تا ببینم از اون ۲ تا پسره خبری هست یا نه.که می بینم نیستن.کلی خوش حال می شم.
به هتل که می رسیم از پله ها می ریم بالا و من بر می گردم تا خیر سرم از اون بالا یه نگاهی به اون پایین پایینا بندازم که یهو خشکم می زنه.
ـ وای سحر نگا کن.این۲ نفر که هنوزم دنبالمونن.من از همون اول می دونستم که خوش نمی گذره.حالا ببین کی گفتم.
میریم حیاط پشتی هتل و از اونجا میریم هتل قدیم.لاله ما رو به عنوان مسافر که دوستاش باشیم معرفی می کنه که مثلا گیر احتمالی ندن.با اون آقایی هم که اونجا ناظر بوده آشنا در می یاد و خلاصه کلی تحویل بگیرو از این حرفا.
میریم یه کم رو مبلمان محمد رضا شاه لم میدیم و یه کم اطرافمون رو نگاه می کنیم و می یام تو حیاط.
به سحر هدیه هاشو می دیم .من براش یه پلاک و زنجیر خریده بودم که پلاکش صلیب بود.کلی هم فیلم می گیریم.
وقتی داشتیم عکس می گرفتیم سحر و نگار می گن که اون دو نفر داشتن از ما عکس می گرفتن با موبایلشون.بعد ما بساطمونو جمع می کنیم و از حیاط می زنیم بیرون که سحر می گه:
من می رم بهشون می گم که فیلمو پاک کنن.ولی مثل اینکه یه نمه می ترسید.اینو راحت می شد از چشماش خوند.
وقتی می یایم بیرون اونا می افتن پشتمون و سحر می ره می گه ببخشید می شه اون فیلمی رو که از ما گرفتین پاکش کنین.
پسره هم می گه به جون مامانم من فیلم نگرفتم.بیا خودت نگا کنو موبایلشو می ده به سحر. سحر هم هر چی زیرو رو می کنه می بینه توش چیزی نیست خلاصه نگار می گه بیاین ما هم بریم پیش سحر که منو لاله می کشیم کنار.
لاله:من نمی یام.خودت که می دونی نگار من نمی تونم چیزی بگم.
من:منم نیستم.اصلا بیام چی بگم.چیزی که نمی تونم بگم هیچی کارارو خرابترم می کنم.و تو دلم می گم آخه خدا جون این رسمشه.حالا یه بار اومدیم بیرونا.ببین چی کار کردی .اصلا من سالم برسم خونه به خدا دیگه پشت دستمو داغ می کنم که با اینا نیام بیرون.کاش اصلا نمی اومدم.اینا که اصلا عین خیالشونم نیست که داره چه اتفاقی می افته.همون یه ذره آبرویی هم که داشتیم دستی دستی رفت و تو دلم به همشون بد و بیراه می گم.چون همشون مقصر بودن.اگه از همون اول اخم و تخم می کردن اونا هم می رفتن.ولی کرم از خود درخته .تقصیر همشون بود و تقصیر من که با اینا اومدم بیرون.اینم نتیجش .حالا بکش.
خلاصه نگار و سحر با پسره دعوا می کنن و باهم سوار تاکسی می شیم تا بریم آیس پک بخوریم.
تو ماشین موبایل لاله زنگ می زنه .فکر کنم دختر عموش بود که می گه کجایی و هم زمان با اون راننده می گه کجا پیاده می شین و لاله هم در جواب دختر عموش که پرسیده بود کجایین می گه به تو چه.راننده هم فکر می کنه لاله با اون بوده.همچین نیگاش می کنه که نگو و ما هم می میریم از خنده و برای جفتشون توضیح می دیم که چی شد.
می ریم آیس پک شکلاتی می خوریم.من که از دماغم در اومد چون در حین خوردن بازم همون پسره رو دیدم که بیرون وایساده بود ولی فکر نکنم ما رو دیده بود.
بعد از اون از بچه ها خداحافظی می کنم و می یام تا تاکسی بگیرم بر گردم خونه در حالی که خیلی دمغم(دمقم).کدومش درسته؟؟؟؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------پ ن:سحر جون تولدت مبارک.برات بهترین هارو آرزو می کنم.
پ ن ۲:من دیگه غلط کنم با اینا برم بیرون.همون مونا از همشون بهتره.راحت برو راحت بیا.نمی دونم چرا وقتی با یکی از اینا می رم بیرون کلی متلک می خوریم.
پ ن ۳:کوفتم شد.کوفتتون بشه ایشالله.(منظورم همون دو نفر بود)
پ ن ۴:روز خوبی نبود.
پ ن ۵:آخر به حرفم رسیدین که گفتم کوفتمون می شه.البته کوفت من.چون اصلا از این جلف بازیا خوشم نمی یاد.
یا حق ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:22 توسط فرح |
دیروز با معصومه(دوستم) رفتیم بیرون تا یه سری از کارامونو انجام بدیم:
پرده اول:ابتدای شهرک و منتظر ماشین ـ بیا اینجا نمونیم.من حس می کنم همه دارن نگامون می کنن.(معصومه) نه بابا.بی خیال.اینجا که کسی نیست.میگم نکنه ماشین گیرمون نیاد.اگه ماشین گیرمون نیاد من یه قدمم جلو نمی یاما.گفته باشم. ـ الان پیداش می شه.می گم بیا حداقل بریم تو سایه. نه همین جا خوبه. آخ جونمی.اوناهاش.ماشینم اومد. پرده دوم:تو ماشین آقای زاهدی که تاکسی خطه سلام(من و معصومه) ـ سلام(آقای زاهدی) در حالی که ۲۰۰۰ تومنی رو می گیرم طرفش می گم: بفرمایید آقای زاهدی دو نفر ـ امروز اعتصاب کردین.همه هزاری و دو هزاری می دین(با خنده) ببخشین دیگه(با خجالت تمام) پرده سوم:یکی از مغازه های داخل بازار که فروشندش یه خانم بود هم سن و سال مامانی سلام خانم ـسلام مامان.بفرمایید. من و معصومه با نیشخند به هم نگاه می کنیم. ببخشین مقنعه مشکی می خواستم. ـ الان برات می یارم مامان.دو نوع داریم.یکی کاشان یکی بروجرد.بذار برات بیارم ببینمامان همون برجرد رو بیارین .از هموناست که پارچش روغنیه دیگه .درسته؟ ـ آره مامان.انقدر برام جنس اومده که نمی دونم کجا گذاشتمش (در حالی که جنسارو زیر و رو می کنه)ایناهاش.اینم مقنعه مشکی.پیداش کردم. مرسی ممنون.فقط زیاد کوتاه نباشه.من یه لحظه وجب بزنم(با خنده)آخه واسه خودم که نمی خوام.یهو دیدی کوتاه در اومد.واسه خواهرم می خوام. ـ اشکالی نداره مامان.به هر حال باید از جنسی که می گیری راضی باشی دیگه. بله دیگه .همین خوبهوممنون .چقدر تقدیم کنم. ـ قابل نداره مامانم.۲۹۰۰ تومن می شه. بفرمایید. ـ مرسی مامانم.قابل نداشت به خدا.خوش اومدی. خواهش می کنم.خداحافظ ـخداحافظ مامانم. من و معصومه دیگه مرده بودیم از خنده. پرده چهارم:چند دقیقه بعد.داخل تاکسی برای رفتن به شیدا سلام(من) ـ سلام (آقای راننده).خانم شما برو بشین تو اون ماشین جلویی.واسه یه نفر صندلی خالی هست(خطاب به یکی از مسافرا) جلو یه آقایی نشسته بود و بغل منم یه خانمی نشسته بود که فقط داشت با موبایلش ور می رفت.پولو از کیفم در می یارم و می گیرم سمت راننده بفرمایید.دو نفر رمک راننده در حالی که به پولا نگاه می کنه با صدایی کشیده می گه: ـ دو نفر رمک.مرسی مادر. من و معصومه از خنده منفجر می شیم. ـبفرمایید.اینم باقی پولتون مادر. ما دیگه می میریم از خنده در حالی که از ماشین پیاده می شیم. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ ن :خطاب به معصومه که هیچ وقت اینجارو نخواهد خوند.میگم خوب شد آقای زاهدی ما رو با مامانش اشتباه نگرفت واگر نه دیگه نور الا نور می شد.
یا حق ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:40 توسط فرح |
من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم بچه
بود... سرم روبالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ...
گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستي كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ" ... خنديدم و
گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ" ... گفتم "نه ، نه ، نه تا نداره" ... گفت "قبول
، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا
جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد
يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش
كردم... باور نمي كرد... ميدونستم... اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي
بدون تا رو نمي فهميد...
گفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه
همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات
ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه
دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي
مكيدم... مي گفت "شكمو تو دوست شكمويي هستي" ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق
كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش" ... مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه
بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه
روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ...
مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و
مي گفتم "نه ، نه تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من
بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب
كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ،
ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف
دستش... گفتم "اين براي خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين
شكلات براي صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد...
خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد
همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده
چيكار مي كنه؟
یا حق ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:29 توسط فرح |